نوشته ای هی...
سلام دوستان.این متن رو بخونین...ببینین خوب نوشته یا نه ؟
نویسنده رو نمیخوام بگم..چون این جملات فریز شده ی کتابشه...

خداوندا کفر نمیگویم،پریشانم،چه میخواهی تو از جانم؟!
مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگیکردی.
خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه بازآیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایهی دیوار بگشایی لبت بر کاسهی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف ترعمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکهای این سو و آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟!
خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت با خبر گردی پشیمان میشوی از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه رنجی میکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۰۴ ساعت 9:21 PM توسط مهدی مولانا
|







یه نام خداوند دانایی