چشم های پیرزن
سلام
پیرزن تنها امروز تمام خانه را اب و جارو کرده بود. چرا که بعد از مدت ها فرزندان او به دیدنش می امدند. وقتی از کارهای خانه فارغ شد رفت و روی پله جلوی در نشست وچشم به کوچه دوخت. وقتی فرشته مرگ امد به او گفت :همین جا ....چشم هایم را روی هم نگذار .بگذارببینند که منتظرشان هستم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۱/۲۱ ساعت 12:19 PM توسط علیرضا نصیری
|
یه نام خداوند دانایی