درد دل با خدا
به نام خداوند رحمن ورحیم
خسته شدم !بس که خودم نبودم! بس که نوشتم و نوشتم!بس که گفتم ولی هیچ چیز تغییر نکرد!از خودم بدم میاد!من همش دارم از این و اون بد میگم و همش می نالم ومی نالم ،از عالم و آدم!از اینکه چرا آدم ها این همه بد شدن!از این همه دروغ!از این همه نقابی که آدم ها به صورت میزنن.
بد میگم!می ترسم ،می ترسم! از چهره ای که آدما پشت قیافه های خیلی خیلی مهربونشون پنهان کردن بدم میاد!از همه ی آدمایی که...
نمیدونم چرا ولی انگار من بهتر از بقیه میتونم چهره پشت نقاب آدما رو ببینم... چهره ی واقعی آدما... انگار این نقاب های مهربونی و خوبیشون به چشم من نمیان!من نقاب ها رو خیلی خوب میتونم تشخیص بدم و این چقدر دردناکه که بتونی چهره زشتتشون رو از پشت نقاب های درغیشون ببینی!این خیلی زجرم میده !کاشکی دنیا واقعی هم مثل این نقاب ها،خندون و زیبا بود.
از دروغ آدما می نالم و از بد بودنشان گله دارم... اما خود من،با اونا هیچ فرق زیادی ندارم یکی شدم مثل همه ،یعنی اونا منو مثل خودشون کردن!خدایاااااااااااااا من چقدر بی اراده شدم!من مثل اونا شدم با این تفاوت که میفهمم کدوم کارم خوب بود وکدوم نه
باتشکر:
بهنام کریم خواه
یه نام خداوند دانایی